حبیب و میرزا شیپور
- نویسندهمهدی میرکیایی
- ناشرپیدایش
- شابک9786002961631
- تعداد صفحات156
- نوبت چاپ2
- تاریخ انتشار1397/11/13
میرزا گفت:«قاجارها رحم ندارند،خودشان میگویند ما نسل چنپیزیم»
حبیب گفت:«می روم خانه شاگردی توی خانه ی اصلان میرزا این جوری…»
میرزا گفت:«اصلان میرزا میگذارد پسر امام وردی که کینه اش را به دل دارد،خانه شاگردش باشد؟»
حبیب لب حوض نشست:«توی دلم را خالی نکن میرزا…بابام بی گناه است؛مادرم بی گناه بود.من دست رو دست بگذارم؟»
چانه ی میرزا لرزید.صای بچه ها از کوچه می آمد:
روغن سیری چار عباسی
نون چارکی سه عباسی
آدم مفلس چو منو
وا می داره به نسناسی
