آذر بود، باران می بارید

آذر بود، باران می بارید

مجتبی تقوی زاد

  • نویسندهمجتبی تقوی زاد
  • ناشرپیدایش
  • شابک9786002964670
  • تعداد صفحات92
  • نوبت چاپ2
  • تاریخ انتشار1397/9/14

باز همان حس پاگیرش شده. گاه می ترسم کنارش راحت بخسبم. دیشب تا از او خلاص شوم، هزار بار عزراییل را جلو چشم هام دیدم. امروز بزم زنانه، عمارت بدرالملوک بود و سفره ای الوان گسترده بودند. وهم حرف مردم مجابم کرد پیراهنی گیپور با آستین های بلند تن کنم، مبادا نگاه کسی به جای دندان ها بیفتد. در این فقره شاد شدم که دیدم غالب مجلس، پیراهن هایی با آستین های بلند تن دارند. فقط پوران با پیراهن سرخ آستین کوتاهی آمده بود که هر وقت دست می رساند به چیزی، جای چند خون مردگی از آستینش بیرون می زد. لودگی کردم: (ای وای پوری جان، چه بلایی آمده سرت؟ چه کسی دست هات را سیاه کرده؟) زن ها خنده تر کاندند. در زبان درازی و وقاحت تا ندارد، گفت:(حضرت خانم هم اگر به رسم لوندی واقف بودند، مرد خانه را سرگشته می کردند.) زن ها هم که مترصد فرصت برای خندیدن. یعنی غضنفری هم مثل سرهنگ شده؟ دارم به جنون می رسم و سودایی می شوم. هر شب که به تخت می روم، هراس دارم که سپیده در صحت بیدار نشوم. کاش می شد به طهران مفری بزنم. سرهنگ بدجور ناخوش است.

گزارش این کتاب (مثلاً ممنوعه/غیرمجاز بودن)

دیدگاه خود را بنویسید

neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo neototo

slot gacor

slot gacor

totoslot