برج سکوت
- نویسندهحمیدرضا منایی
- ناشرکتاب نیستان
- شابک9786222086527
- تعداد صفحات800
- نوبت چاپ2
- تاریخ انتشار1398/5/15
می شود امید را حفظ کرد… می شود دل به ناامیدی نداد… می شود مرگ را فراموش کرد… می شود خودمان و همه ی آدم ها را عاقبت به خیر تصور کنیم… می شود همه ی تلخی ها را درز گرفت و رویشان چشم بست… می شود گفت با همه ی بدبختی هایی که سرمان آمد، آخر کار خوشبخت شدیم، ترک کردیم و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد… می شود خود را زد به مشنگی و تاریکی را انکار کرد برای همه ی عمر، آنچنان که آب از آب تکان نخورد… می شود گفت همه ی اینها خواب و خیال بود و در دنیای واقعی ما مشتی آدم خوشحال و خوشبخت بودیم و شب تا به صبح دل ای دل می کردیم… آن وقت آخر داستان همه سرمان را راحت می گذاشتیم زمین و یک خواب راحت می کردیم… این طور همه راضی می شدند، حتی ممیز… اما وای از وقتی که از روبه رو با واقعیت برخورد کنی! ویرانی حتمی است! اصالت درد و رنج حتمی است! مرگ حتمی است! داستان آنچنان هولناک است که به اندازه ی یک پلک زدن فرصت غفلت نداریم… نمی شود تاریکی را انکار کرد… این جذبه ی ترسناک واقعیت است که نگاه را خیره می کند و آدمی را بهت زده… نمی شود طفره رفت…نمی شود از این برخورد جان سالم به در برد… اگر جان سالم به در ببریم، اگر رنج نکشیم و اشکمان در نیاید، به حتم یک جای کار می لنگد و داریم دروغ می گوییم…پسرم مهرگان می پرسد:(کی می توانم برج سکوت را بخوانم؟)می گویم:(وقتی شانزده ساله شدی!)دنیای بزرگ سالی با تمام رنج هایش به زودی از راه خواهد رسید و کودکی دور و دست نیافتنی خواد شد…حالا تا می توانی کودک باش و جای من هم کودکی کن…
