ما نسل هفتم بودیم
- نویسندهافسانه فدایی
- ناشرماهریس
- شابک9786009929313
- تعداد صفحات128
- نوبت چاپ2
- تاریخ انتشار1398/9/19
قسمتی از متن کتاب: ما نسل هفتم بوديم. شايد ديگر از ما محافظت نشود. انگار همهی رگهايم از هم باز میشد. درد از مهرههای کمرم شروع میشد و بقيه تنم را میترکاند. سرم میترکيد. دستهايم میترکيد. قلبم و دل و رودههايم میترکيد. وقتی صدای ونگها را لای جيغ و دادهای شاباش شاباش دايه خانم و خاله خانم و مادر شوهرم شنيدم ، عرق موهايم را خيس کرده بود و از تمام تنم شره میکرد. خستگی توی تنم پهن شده بود و توی دست و پاهايم کش میآمد پلکهايم از ترسی که نمیشناختمش پايين نمیآمد. _ نخوابيا ! نخوابيا! بچهام بیمادر میشه. ولی خيلی دلم میخواهد بخوابم. _شيرين . شيرين. پلکهايم را پايين میکشند. چشمهای سرخ. پوست سرخ . موهای وز سياه بلند. تن سرخ. جيغی از حنجرهام بالا میآيد تا به دهانم برسد زوزه میشود. دايه نوازشم میکند. زير لب میگويد: _ نخوابيا ! به تنم پيچ ميدهم ، زوزه کرنش میشود. _ توروخدا يک کمی . يک چشم. بچه را میگذارند توی بغلم. بينیاش پف دارد. پلکهايش پف دارد . بالای لبش پف دارد. دون دون سرخ و سفيد است. ناخنهايش بیرنگ است. به خاله جانم ميگويم: _ به کی برده؟ چرا اينقدر زشت شده؟ مادرش میگويد: _ شبيه ما که نيست. میخندد و میگويد: _ کجاش زشته؟ خدا را شکر سالمه! اگر وقت ديگری بود چيزی میگفتم. اما حالا کاش بچه را بغل میکرد تا من بخوابم . زير پلکهايم ، آدمی گم میشود . چرا نروم؟ میآيد تا با خودش ببرد . پلکهايم را روی هم میگذارم. _ ول کن. طوری نمیشه . ايستادم جلوی زنی سياهپوش ، باريک و بلند ، پلکهايم روی هم میآيد . جگر تازهای دست زن است. خون روی انگشتهايش سر میخورد و چکه میکند. زن چشمهای سرخ دارد. موهای بلند سياه . میخواهد جگر را توی آب فرو کند. بالای جوی آبی ايستاده. زير چشم نگاهم میکند. آب رونده است. جوی باريکی که معلوم نيست از کجا میآيد به کجا میرود. جگر آدم است؟ توی دلم خالی میشود. سينهام میسوزد …
